۱۵ دی ۱۴۰۴، ۱۲:۴۹

شورش در آفساید

شورش در آفساید

نگاهی جامعه‌شناختی به اغتشاشات روزهای اخیر؛ چرا مردم با اغتشاشات همراهی نکردند.

به گزارش خبرگزاری مهر، وطن امروز نوشت: ۱- پس از گذشت چندین روز از آغاز رویدادهای اخیر و آنچه به عنوان یک طرح سازمان‌یافته برای ایجاد اغتشاش خیابانی توصیف می‌شود، جامعه ایران به طور محسوسی به آن نپیوسته است. تعداد شرکت‌کنندگان در این تجمعات، حتی در اوج‌ترین لحظات، به چندصد نفر در نقاط محدود شهری خلاصه شده و این کمیت ناچیز، خود گواهی روشن بر عدم استقبال عمومی است. هیچ جنبش واقعی و پایداری نمی‌تواند صرفاً بر پایه اجتماعات پراکنده و موردی شکل بگیرد؛ اراده ملی وقتی نمود پیدا می‌کند که لایه‌های گسترده‌ای از جامعه در آن حضور فعال داشته باشند، چیزی که در این رخدادها کاملاً غایب است.

این فقدان مشارکت گسترده، طراحان و عاملان این تحرکات را وادار کرده با بهره‌گیری از ابزارهای رسانه‌ای و روانی، خلأ کمی را با بزرگنمایی کیفی جبران کنند. یکی از برجسته‌ترین این روش‌ها تولید روایت‌های حماسی و بزرگ از واقعیت‌های کوچک و حاشیه‌ای است؛ جایی که یک تجمع محدود در یک کوچه، به سرعت به «قیام سراسری» یا «انقلاب مردم» تبدیل می‌شود و تصاویر تکراری و زاویه‌دار به عنوان سند یک موج عظیم اجتماعی ارائه می‌شود. همزمان تلاش گسترده‌ای برای ساختن نمادهای احساسی می‌شود و افراد خاصی به عنوان «قهرمان» یا «شهید راه آزادی» برجسته می‌شوند تا هیجانات عاطفی را برانگیزند و حس همبستگی کاذب ایجاد کنند. جذب سلبریتی‌ها و چهره‌های شناخته‌شده نیز بخشی از همین استراتژی است، زیرا اظهارنظر یا حضور مجازی آنها می‌تواند توهم حمایت طبقات مرفه و روشنفکر را القا کند، حتی اگر این حمایت صرفاً در فضای مجازی باقی بماند.

در کنار اینها ایجاد خط روزانه و زنجیره‌ای از اخبار اغتشاش - حتی اگر کوچک و بی‌تأثیر باشد - برای القای حس تداوم و فراگیری به کار می‌رود؛ گویی هر روز باید «اتفاقی» رخ دهد تا موضوع زنده بماند.
با این حال، نمی‌توان و نباید نارضایتی‌های اقتصادی عمیق و ساختاری جامعه ایران را نادیده گرفت. این نارضایتی‌ها که ریشه در تورم مزمن، بیکاری گسترده، کاهش قدرت خرید و نابرابری فزاینده دارند، همچنان بستری واقعی و جدی برای بروز اعتراضات است. همین زخم‌های کهنه می‌تواند در شرایط خاص، زمینه‌ساز فریب بخش‌هایی از مردم - بویژه جوانان ناامید و طبقات فرودست - شود و آنها را به سمت مشارکت در چنین طرح‌هایی سوق دهد.

بنابراین خطر واقعی نه در کمیت فعلی این اغتشاشات، بلکه در احتمال سوءاستفاده از این نارضایتی‌های انباشته‌شده نهفته است؛ خطر اینکه وسوسه‌های خارجی و تحریکات سازمان‌یافته بتواند به‌تدریج جرقه‌ای بزند که کنترل آن دشوار شود. این واقعیت، بیش از هر چیز، لزوم توجه فوری و صادقانه به مطالبات اقتصادی و معیشتی مردم را یادآوری می‌کند تا زمینه سوءاستفاده از آنها برای اهداف سیاسی خارجی یا توطئه‌آمیز گرفته شود.

۲- در عمق جامعه ایران، یک درک غالب و ریشه‌دار وجود دارد که تحرکات اعتراضی اخیر را نه صرفاً ناشی از مشکلات اقتصادی، بلکه عمدتاً سیاسی و تحت تأثیر عوامل خارجی می‌بیند. این دیدگاه، ریشه در تجربیات تاریخی متعدد دارد؛ جایی که اعتراضات معیشتی گاهی به سرعت به شعارهای ساختارشکنانه تبدیل شده‌اند. مردم بخوبی می‌دانند می‌توان نسبت به وضعیت اقتصادی - تورم افسارگسیخته، کاهش قدرت خرید و بیکاری گسترده - معترض بود، بدون اینکه این اعتراض به حوزه سیاسی و چالش با ساختار نظام کشیده شود. در واقع، بسیاری بر این باورند مطالبات اقتصادی می‌تواند در چارچوب گفت‌وگو و اصلاحات داخلی پیگیری شود.

این جدایی میان اعتراض اقتصادی و معارضه سیاسی، نه‌تنها ممکن، بلکه ضروری است، زیرا تجربه نشان داده تلاطم‌های سیاسی اغلب به تشدید بحران معیشتی منجر می‌شود، قدرت خرید را بیشتر کاهش می‌دهد و فرصت‌های اصلاح را از بین می‌برد. کسی که واقعاً دغدغه بهبود زندگی روزمره دارد، بخوبی آگاه است بی‌ثباتی سیاسی، نتیجه معکوس می‌دهد و وضعیت را سخت‌تر می‌کند، این یک درس آموخته‌شده از دهه‌های گذشته است.

سقف مطالبات اکثریت جامعه ایران همچنان در محدوده بهبود معیشت روزمره - مانند کنترل تورم، ایجاد اشتغال پایدار و افزایش قدرت خرید - باقی مانده و نه لزوماً تغییر نظام سیاسی. این تمایز، ناشی از یک واقع‌بینی عمیق است و آن اینکه جامعه می‌داند جایگزین‌های پیشنهادی از سوی مخالفان خارجی یا گروه‌های اپوزیسیون، اغلب فاقد برنامه عملی، اعتبار داخلی و توانایی حکمرانی هستند. در این میان، جریان سلطنت‌طلب که طرفدارانش گاهی شعارهای پراکنده می‌دهند، به حاشیه رانده شده و فاقد بدنه اجتماعی گسترده است. این جریان، بیشتر در فضای مجازی و رسانه‌های خارجی زیست می‌کند و نتوانسته به یک نیروی سیاسی واقعی با مقبولیت مردمی تبدیل شود.

تاریخ معاصر ایران نشان داده سلطنت به عنوان یک گزینه، دوران خود را سپری کرده و بازگشت آن، نه‌تنها مورد استقبال لایه‌های گسترده جامعه نیست، بلکه با واقعیت‌های امروز - از جمله نیاز به دموکراسی مشارکتی و حکومت مبتنی بر رأی مردم - همخوانی ندارد. در نهایت، تحلیل غالب در میان مردم این است که جمهوری اسلامی، به‌رغم برخی انتقادات و کاستی‌ها همچنان تنها گزینه سیاسی ممکن و پایدار به شمار می‌رود؛ هیچ جایگزین معتبر و قابل اعتمادی که بتواند ثبات، امنیت و پیشرفت را همزمان تضمین کند وجود ندارد.

این دیدگاه نه صرفاً از سر اجبار، بلکه همراه با همدلی بخش قابل توجهی از جامعه است که نظام را نه فقط یک امکان سیاسی محض، بلکه بخشی از هویت و تجربیات جمعی خود می‌بینند. جامعه ترجیح می‌دهد اصلاحات داخلی را پیگیری کند تا ریسک تغییرات رادیکال را بپذیرد. این واقع‌بینی، کلیدی برای فهم پایداری نظام در برابر چالش‌های متعدد است و نشان می‌دهد نارضایتی‌ها هرچند عمیق، لزوماً به معنای رد کامل ساختار موجود نیست.

۳- همان‌طور که بیان شد یکی از دلایل اصلی عدم پیوستن گسترده مردم به اغتشاشات اخیر، آگاهی عمیق جامعه از پیامدهای وسیع‌تر این آشوب‌هاست. مردم بخوبی می‌دانند چنین بی‌ثباتی‌هایی، در افقی منطقه‌ای و جهانی، نهایتاً به سود دشمنان تاریخی و استراتژیک ایران تمام می‌شود؛ از قدرت‌های خارجی که به دنبال تضعیف محور مقاومت هستند تا رژیم‌هایی که ثبات ایران را تهدیدی برای منافع خود می‌بینند. این آگاهی، ریشه در تجربیات تلخ گذشته دارد.

از جنگ تحمیلی تا تحریم‌های فلج‌کننده و تلاش‌های مکرر برای ایجاد خلأ قدرت که همیشه با هزینه سنگین برای ملت همراه بوده است. جامعه ایران، پس از دهه‌ها مواجهه با توطئه‌های خارجی، یاد گرفته هر گونه آشوب داخلی، حتی اگر با شعارهای ظاهراً عدالت‌خواهانه آغاز شود، می‌تواند به ابزاری برای فشار بیشتر، تجزیه‌طلبی یا حتی مداخله مستقیم تبدیل شود. این ملاحظه استراتژیک، مانند یک فیلتر طبیعی عمل می‌کند و مانع آن می‌شود نارضایتی‌های معیشتی به پروژه‌های براندازانه دامن بزند.

در مقابل، بخشی از نخبگان خودخوانده یا تأثیرگذاران فضای مجازی - کسانی که اغلب از فاصله امن خارج از کشور یا از پشت صفحه‌نمایش‌ها قضاوت می‌کنند - این منظر کلان را نادیده می‌گیرند و در دام «آفساید» می‌افتند. آنها حرکت خود را درست و پیشرونده می‌پندارند اما ناخواسته به نفع حریفان واقعی میدان بازی می‌کنند. استعاره «آفساید» که از فرهنگ عامه فوتبال ایرانی برگرفته شده، یکی از درخشان‌ترین و ژرف‌ترین مفاهیم برای توصیف این پدیده است.

بازیکنی که با سرعت به سمت دروازه حریف می‌دود و از زاویه دید خودش همه چیز را درست می‌بیند اما داور با سوت خود او را متوقف می‌کند، زیرا از منظر کل زمین، جلوتر از آخرین مدافع قرار گرفته و حرکتش به سود تیم مقابل تمام می‌شود. این قاعده، فراتر از فوتبال، درس بزرگی در سیاست و کنش اجتماعی می‌دهد. هر پیشروی فردی یا گروهی که چارچوب گسترده‌تر - منافع ملی، امنیت جمعی و توازن قوا در برابر دشمنان خارجی - را نادیده بگیرد، نه‌تنها بی‌ثمر، بلکه زیانبار است.

این استعاره به زیبایی نشان می‌دهد چرا بسیاری از فراخوان‌های مجازی به آشوب، به‌رغم هیجان اولیه، با بی‌اعتنایی جامعه مواجه می‌شود. مردم مانند داورِ آگاهی که کل زمین را می‌بیند، تشخیص می‌دهند این تحرکات، حتی اگر نیت برخی شرکت‌کنندگان خالص باشد، در نهایت گل به دروازه خودی است. آفساید بودن، محدودیت لازم برای حفظ انسجام تیم است. بدون آن، بازی به هرج‌ومرج کشیده می‌شود و حریفان حرفه‌ای‌تر برنده میدان می‌شوند. در فضای سیاسی ایران امروز، این مفهوم یادآوری می‌کند که کنشگران واقعی باید همیشه موقعیت خود را نسبت به خط دفاعی ملی بسنجند و از پیشروی‌های کورکورانه که دشمن را تقویت می‌کند، پرهیز کنند؛ درسی که جامعه بخوبی آموخته اما برخی نخبگان مجازی همچنان از درک آن عاجزند.

۴- استعاره «آفساید» فراتر از یک اصطلاح فوتبالی، دریچه‌ای گشوده به عمق سواد اجتماعی مردم ایران است؛ سوادی خاموش، نانوشته و عمیقاً ریشه‌دار که در لایه‌های پنهان زیست‌جهان جمعی جریان دارد و از دل تاریخ پرتلاطم، تجربه‌های مشترک جنگ، تحریم، توطئه و مقاومت برآمده است. این سواد، نه در کلاس‌های دانشگاهی یا کتاب‌های نظری، بلکه در مناسک روزمره - از گفت‌وگوهای کوچه و بازار تا هیجان جمعی ورزشگاه‌ها و تماشای مسابقات

فوتبال - بازتولید و به نسل‌ها منتقل می‌شود

تماشاگران کارکشته فوتبال، سال‌هاست یاد گرفته‌اند در یک نگاه سریع، کل زمین را اسکن کنند. موقعیت توپ، خطوط حمله و دفاع، نیت پنهان مهاجمان حریف و حتی جایگاه بازیکنان پشت دروازه که ممکن است آفساید را تحریک کنند. همین ادراک کل‌نگر، در عرصه اجتماعی و سیاسی نیز به کار می‌افتد و مردم را به تماشاگرانی موقعیت‌شناس و چندلایه تبدیل می‌کند که بازی بزرگ را نه از زاویه محدود یک بازیکن، بلکه از منظر کل زمین می‌بینند.

در این بازی بزرگ، مردم نه‌تنها حرکت مهاجمان میدان (معترضان خیابانی، تحریک‌کنندگان مجازی یا فراخوان‌دهندگان به آشوب) را می‌سنجند، بلکه جایگاه کاپیتان و مربی تیم خودی (نظام حاکمیت و رهبری)، استحکام خط دفاعی (نهادهای امنیتی، اجتماعی و فرهنگی) و مهم‌تر از همه، حضور تماشاگران خصم و بازیکنان آماده پشت دروازه حریف (دشمنان خارجی، قدرت‌های ژئوپلیتیک و لابی‌های مخالف که منتظر خلأ و بی‌ثباتی هستند) را نیز در محاسبات خود وارد می‌کنند.

این دید چندبعدی، حاصل دهه‌ها زیستن در شرایط پیچیده است. از تجربه انقلاب و جنگ تا مواجهه با تحریم‌های فلج‌کننده و تلاش‌های مکرر برای ایجاد فروپاشی داخلی. مردم آموخته‌اند هر حرکتی، حتی اگر در ظاهر رو به جلو، عدالت‌خواهانه یا برآمده از نارضایتی واقعی باشد، ممکن است در چارچوب گسترده‌تر بازی، به گل به خودی تبدیل شود و حریفان حرفه‌ای و آماده را برنده میدان کند.

از همین رو، سکوت یا عدم همراهی گسترده مردم با اغتشاشات، هرگز نشانه انفعال یا بی‌تفاوتی نیست، بلکه کنشی فعال، محاسبه‌شده و دفاعی است که ریشه در همین سواد اجتماعی دارد. این کنش، مانند سوت داور در لحظه آفساید، حرکت را متوقف می‌کند تا هماهنگی تیمی حفظ شود و خط دفاعی شکسته نشود. مردم می‌دانند شکستن این خط - حتی با نیت خیر برخی بازیکنان - نتیجه‌ای جز ورود حریف به زمین خالی و گل زدن آسان نخواهد داشت.

این حکمت جمعی، توضیح می‌دهد چرا به‌رغم نارضایتی‌های اقتصادی، جامعه به سرعت به دام پروژه‌های براندازانه نمی‌افتد و ترجیح می‌دهد مطالبات خود را در چارچوب حفظ انسجام ملی پیگیری کند. در نهایت، این سواد اجتماعی نه‌تنها عامل پایداری ایران در برابر توفان‌های خارجی است، بلکه یادآوری می‌کند قدرت واقعی یک ملت، در ادراک کل‌نگر و موقعیت‌شناس توده‌های آن نهفته است؛ قدرتی که هیچ تحریک رسانه‌ای یا فراخوان مجازی نمی‌تواند آن را خنثی کند.

۵- در سوی دیگر این میدان گسترده اجتماعی و سیاسی، گروهی از نخبگان رسانه‌ای، فعالان پرنفوذ شبکه‌های اجتماعی و روشنفکران عمومی قرار دارند که به‌تدریج دچار نوعی «نزدیک‌بینی تحلیلی» شده‌اند؛ دیدی محدود و تونل‌مانند که تنها بخش کوچکی از زمین بازی را روشن می‌کند و بقیه را در سایه قرار می‌دهد. این نزدیک‌بینی، آنان را به دام «آفساید نخبگان» می‌اندازد؛ موقعیتی که در آن، حرکت به ظاهر پیشرونده و عدالت‌خواهانه‌شان، ناخواسته به سود حریفان واقعی میدان تمام می‌شود.

ریشه این پدیده را می‌توان در چند عامل همزمان جست. پیوند عمیق با گفتمان‌های جهانی مسلط - که اغلب از مراکز قدرت غربی سرچشمه می‌گیرد - تکیه بیش از حد بر چارچوب‌های نظری انتزاعی و کتابخانه‌ای که واقعیت‌های محلی و پیچیده ایران را ساده‌سازی می‌کند و غرق شدن در جریان سریع، هیجانی و گزینشی اطلاعات فضای مجازی که الگوریتم‌ها آن را به سمت تأیید تعصبات موجود هدایت می‌کند.

این گروه معمولاً تنها آن بخش از زمین را می‌بینند که مستقیماً با درد یا آرمان مورد علاقه‌شان همپوشانی دارد. مثلاً یک بی‌عدالتی اقتصادی، یک محدودیت اجتماعی یا یک نقص ساختاری که بی‌تردید واقعی و قابل انتقاد است. تمرکز شدید و گاهی وسواس‌گونه بر این نقاط کور واقعی، مانند نگاه ثابت به توپ در نزدیکی دروازه حریف عمل می‌کند و سبب می‌شود کل زمین - توازن قوای منطقه‌ای، محاسبات امنیت ملی، سابقه طولانی مداخلات خارجی و اهداف راهبردی بازیگرانی که منتظر هر خلأیی هستند - از دیدشان پنهان بماند.

برای آنان، حرکت مهاجم (اعتراض خیابانی، فراخوان به نافرمانی یا حتی شعارهای ساختارشکنانه) فی‌نفسه مقدس و مشروع است؛ گویی ارزش اخلاقی آن حرکت، مستقل از موقعیت سایر بازیکنان، خط دفاعی و تماشاگران خصم پشت دروازه قابل ارزیابی است. این نگاه یک‌بعدی، اعتراض را به یک عمل مطلق و بی‌قیدوشرط تبدیل می‌کند، بدون آنکه بپرسد این حرکت در نهایت به کدام دروازه گل می‌زند؟

این آفساید نخبگان، نه‌تنها از فاصله جغرافیایی بسیاری از این کنشگران با واقعیت‌های روزمره ایران نشأت می‌گیرد، بلکه از نوعی جدایی طبقاتی و فرهنگی نیز تغذیه می‌شود. در واقع به معنای زیستنی در حباب‌های اطلاعاتی است که اخبار منفی را تقویت و موفقیت‌های داخلی را کمرنگ می‌کند. نتیجه، نوعی کنشگری است که به‌رغم نیت‌های ظاهراً خیرخواهانه، زمینه را برای سوءاستفاده قدرت‌های خارجی فراهم می‌آورد و دقیقاً همان چیزی را تقویت می‌کند که ادعا دارد با آن مبارزه می‌کند؛ یعنی تضعیف توان ملی در برابر تهدیدات واقعی.

در مقابل، سواد اجتماعی توده‌ها که کل زمین را می‌بیند، این نزدیک‌بینی را به سرعت تشخیص می‌دهد و همین تفاوت در عمق دید، توضیح می‌دهد چرا فراخوان‌های پرهیاهوی این نخبگان، اغلب با سکوت محاسبه‌شده یا بی‌اعتنایی جامعه مواجه می‌شود. این شکاف میان دید کل‌نگر مردم و دید محدود نخبگان مجازی، یکی از عوامل کلیدی پایداری اجتماعی ایران در برابر توفان‌های سازمان‌یافته است.

۶- استعاره «آفساید» در دقیق‌ترین لحظه خود، اینجا به کار می‌آید و شکاف میان دید محدود بازیکن و دید کل‌نگر داور را به زیبایی روشن می‌کند. در عرصه اجتماعی و سیاسی ایران، نقش این داور کل‌نگر را «خرد جمعی موقعیت‌شناس» مردم ایفا می‌کند؛ خردی که در عمق تجربه زیسته، تاریخ مشترک و سواد اجتماعی خاموش توده‌ها ریشه دارد. این خرد، مانند داور باتجربه، کل زمین را می‌بیند، نه فقط توپ و دروازه، بلکه موقعیت آخرین مدافع (توازن امنیت ملی)، حضور بازیکنان حریف پشت خط (دشمنان خارجی و ژئوپلیتیک) و حتی خطر اینکه این پیشروی زودهنگام، تمام دستاوردهای دفاعی تیم را به باد دهد. پرچم آفساید در اینجا نماد همان سکوت محاسبه‌شده، عدم همراهی گسترده یا حتی انتقاد ضمنی مردم از تحرکات اغتشاش‌آمیز است؛ نه از سر ترس یا انفعال، بلکه از سر آگاهی عمیق به اینکه این حرکت، قواعد عادلانه بقای جمعی و رقابت بلندمدت را نقض می‌کند.

این استعاره، یادآوری مهمی نیز برای کنشگران دارد و آن اینکه عدالت‌خواهی و انتقاد واقعی، زمانی مشروع و مؤثر است که در چارچوب قواعد بازی - یعنی حفظ انسجام ملی، توجه به تهدیدات خارجی و اولویت منافع بلندمدت جامعه - انجام شود. پیشروی بدون رعایت موقعیت کل زمین، هرچند با نیت گل زدن به حریف باشد، در نهایت به گل به خودی یا از دست رفتن بازی می‌انجامد. خرد جمعی مردم ایران، با بالا بردن پرچم آفساید در لحظات حساس، نه‌تنها از شکست تیم جلوگیری می‌کند، بلکه نشان می‌دهد پایداری یک ملت، بیش از هر چیز به این دید کل‌نگر و موقعیت‌شناس وابسته است؛ دیدی که هیچ هیجان لحظه‌ای، روایت رسانه‌ای یا آرمان انتزاعی نمی‌تواند آن را کور کند.

۷- این شکاف معرفت‌شناختی میان خرد توده‌ای - که عمیقاً در تجربه زیسته، تاریخ مشترک و مناسک روزمره ریشه دارد - و نخبگی مدرن - که اغلب از متن اجتماعی گسسته، انتزاعی و تحت تأثیر گفتمان‌های جهانی است - یکی از کهن‌ترین و پربسامدترین موضوعات در مطالعات فرهنگی به شمار می‌رود.

سنت غنی مطالعات فرهنگی بریتانیایی، از متیو آرنولد در قرن نوزدهم که میان «فرهنگ والا» و «فرهنگ عامه» تمایز می‌گذاشت تا نسل بعدی که این تمایز را به چالش کشید، این شکاف را به دقت مستند کرده است اما نقطه اوج این سنت، در کارهای ریچارد هوگارت نهفته است؛ کسی که در کتاب تأثیرگذارش «کاربست‌های سواد» (The Uses of Literacy /۱۹۵۷)، فرهنگ عامه طبقه کارگر بریتانیا را نه به عنوان چیزی پست یا حاشیه‌ای، بلکه به مثابه یک «جهان زندگی اصیل» و پویا توصیف می‌کند؛ جهانی که در آن هویت جمعی، مقاومت روزمره و سواد عملی از دل آئین‌های مشترک مانند خواندن روزنامه‌های عامه‌پسند بویژه تماشای فوتبال شکل می‌گیرد. هوگارت، ورزشگاه فوتبال را یک «مدرسه عمومی واقعی» برای طبقه فرودست می‌بیند؛ جایی که هزاران نفر هفته به هفته گرد هم می‌آیند و بدون نیاز به کتاب یا استاد دانشگاه، مفاهیم پیچیده زندگی اجتماعی را می‌آموزند.

در زمینه ایران امروز، این دیدگاه هوگارت نور تازه‌ای بر استعاره آفساید می‌تاباند. همان سوادی که در ورزشگاه‌های بریتانیای دهه ۱۹۵۰ شکل می‌گرفت، در فرهنگ فوتبالی پرشور ایران نیز بازتولید و به یک ابزار موقعیت‌شناختی اجتماعی تبدیل شده است. مردم ایران، همچون تماشاگران کارکشته هوگارت، از دل سال‌ها تجربه مشترک - از هیجان جام‌جهانی تا بحران‌های ملی‌- یاد گرفته‌اند حرکت‌های به ظاهر قهرمانانه را نه صرفاً بر اساس نیت اعلام‌شده، بلکه بر اساس موقعیت کل زمین بسنجند.

این سواد موقعیت‌شناختی است که جامعه را در تشخیص «آفساید اجتماعی» توانمند می‌کند. تشخیص اینکه کدام اعتراض یا فراخوان، هرچند از درد واقعی برآمده باشد، در چارچوب گسترده‌تر بازی به سود حریفان خارجی تمام می‌شود. این خرد توده‌ای، دقیقاً همان چیزی است که هوگارت آن را «جهان زندگی اصیل» می‌نامید؛ جهانی که در برابر نخبگی گسسته و نزدیک‌بین، مقاومت می‌کند و با پرچم بالابرفته خرد جمعی، از گل به خودی جلوگیری می‌کند.

در نهایت، این سنت مطالعاتی یادآوری می‌کند قدرت واقعی یک جامعه، نه در نظریه‌پردازی‌های انتزاعی، بلکه در این سواد ریشه‌دار و مناسک‌گونه نهفته است که نسل به نسل منتقل می‌شود و در لحظات حساس، ملت را از پرتگاه بی‌ثباتی نجات می‌دهد.

۸- از منظر این بصیرت نظری عمیق، مقاومت گسترده و آگاهانه مردم در برابر اغتشاشات و ناآرامی‌های سازمان‌یافته را می‌توان به عنوان تجلی آشکار یک سواد موقعیت‌شناختی جمعی پیشرفته تفسیر کرد؛ نوعی هوش جمعی که فراتر از واکنش‌های احساسی لحظه‌ای عمل می‌کند و ریشه در لایه‌های عمیق‌تر درک تاریخی و راهبردی دارد. این سواد، در واقع توانایی تشخیص دقیق و چندلایه است که برخی جنبش‌ها و حرکات اجتماعی، هرچند از رنج‌ها و نارضایتی‌های واقعی و مشروع مردم سرچشمه می‌گیرند اما به دلیل قرار گرفتن در یک «تقدم نامشروع» درون میدان بازی بزرگ‌تر ژئوپلیتیکی و امنیتی، به سرعت به ابزاری کارآمد در دست دشمنان خارجی تبدیل می‌شوند.

این تقدم نامشروع، به معنای اولویت دادن به تخریب نظم داخلی و تضعیف حاکمیت ملی در لحظه‌ای است که امنیت جمعی، استقلال کشور و منافع راهبردی بلندمدت جامعه در معرض تهدیدهای جدی قرار دارد؛ تهدیدهایی که دشمن پشت دروازه‌ها - اعم از قدرت‌های هژمون منطقه‌ای و جهانی – با سرمایه‌گذاری سنگین بر ناآرامی‌های داخلی، به دنبال بهره‌برداری حداکثری از آنهاست.
این درک جمعی نه یک پدیده اتفاقی یا صرفاً ایدئولوژیک، بلکه حاصل انباشت صدها سال تجربه تاریخی زیسته در یک جغرافیای حساس و پرتلاطم است؛ جغرافیایی که همواره در تقاطع تمدن‌ها، امپراتوری‌ها و منافع قدرت‌های بزرگ قرار داشته و بارها شاهد بوده چگونه نارضایتی‌های داخلی، حتی اگر ریشه در عدالت‌خواهی داشته باشد، توسط نیروهای خارجی به سمت براندازی و تجزیه هدایت شده است.

از حمله‌های تاریخی مغول گرفته تا دخالت‌های استعماری قرون نوزدهم و بیستم و تا جنگ‌های نیابتی و انقلاب‌های رنگی معاصر، ملت ایران آموخته تشخیص مرز میان اعتراض مشروع و سوءاستفاده دشمنانه، نه‌تنها یک مهارت سیاسی، بلکه یک غریزه بقاست. این سواد موقعیت‌شناختی، مردم را قادر می‌کند در میان هیاهوی رسانه‌ای و عملیات روانی پیچیده، صدای واقعی خود را از آهنگ هدایت‌شده خارجی جدا کنند و به جای همراهی با تخریب، در برابر آن ایستادگی کنند. در نهایت، این مقاومت، نشانه‌ای از بلوغ تاریخی یک جامعه است که می‌داند حفظ تمامیت و امنیت ملی، پیش‌شرط هر اصلاح و پیشرفت پایدار است و هرگونه خلل در این پایه می‌تواند هزینه‌ای جبران‌ناپذیر برای نسل‌های آینده به بار آورد.

۹- در مقابل این هوش جمعی عمیق و ریشه‌دار که در مقاومت مردم تجلی یافته، ناتوانی بخش قابل توجهی از نخبگان و روشنفکران جامعه در درک و پذیرش این حکمت تاریخی، ریشه در عوامل ساختاری و فرهنگی پیچیده‌ای دارد که آنها را از زیست جهان واقعی مردم جدا کرده است. این جدایی، اغلب نتیجه انقیاد فکری در برابر گفتمان‌های جهانی یک‌سویه و مسلط است؛ گفتمان‌هایی که توسط مراکز قدرت غربی و رسانه‌های جریان اصلی ترویج می‌شوند و تمایل دارند مسائل داخلی جوامع در حال توسعه را صرفاً از منظر لیبرالیسم فردگرا یا حقوق بشر انتزاعی تفسیر کنند، بدون توجه به زمینه‌های ژئوپلیتیک و تاریخی خاص هر جامعه.

این نخبگان، غرق در ابعاد احساسی و آنی ارتباطات مجازی - جایی که الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی، احساسات زودگذر و کمپین‌های سازمان‌یافته را تقویت می‌کند - اغلب از عمق تجربیات زیسته مردم غافل می‌مانند و به جای تحلیل موقعیت‌شناختی، به واکنش‌های عاطفی بسنده می‌کنند. این انفصال، نه‌تنها به دلیل تحصیلات آکادمیک در محیط‌های غربی یا وابستگی به منابع مالی خارجی است، بلکه از یک شکاف فرهنگی عمیق‌تر ناشی می‌شود که در آن، نخبگان بتدریج از ریتم زندگی روزمره، مناسک سنتی و حافظه جمعی جامعه فاصله می‌گیرند و در عوض، در شبکه‌های مجازی و کنفرانس‌های بین‌المللی محصور می‌شوند.

بازخوانی دقیق این رابطه پویا میان فرهنگ، قدرت و خرد روزمره - که در نظریه‌پردازانی مانند میشل فوکو یا آنتونیو گرامشی به شکل‌های مختلف مورد بررسی قرار گرفته - آشکار می‌کند در لحظات بحرانی و پرتلاطم تاریخی، پاسخ‌های معتبر، پایدار و راهگشا اغلب نه در کتاب‌های انتزاعی و تئوری‌های نخبگانی، بلکه در عمق حافظه جمعی و خرد نهفته در مناسک، آئین‌ها و سنت‌های مردمی پنهان است.

این خرد روزمره که در فولکلور، ضرب‌المثل‌ها، مراسم مذهبی و حتی الگوهای رفتاری روزمره جامعه ایرانی تجلی یافته، مانند یک مخزن دانش عملی عمل می‌کند که نسل به نسل منتقل شده و در برابر تهدیدهای خارجی، نقش سپر حفاظتی ایفا کرده است. برای مثال، در تاریخ ایران، مناسکی مانند عزاداری‌های محرم نه‌تنها بیان عاطفی است، بلکه حامل درس‌هایی از مقاومت، اتحاد و تشخیص دوست از دشمن است که در بحران‌های مدرن نیز بازتولید می‌شود. این بازخوانی نشان می‌دهد قدرت واقعی، نه در انحصار نخبگان، بلکه در تعامل میان لایه‌های مختلف جامعه نهفته است و نادیده گرفتن خرد مردمی می‌تواند به تصمیم‌گیری‌های ناکارآمد و حتی خیانت‌آمیز منجر شود، همان‌طور که در برخی جنبش‌های شکست‌خورده قرن اخیر مشاهده شده.

در نتیجه، وظیفه اصلی متفکران، رهبران فکری و روشنفکران جامعه در چنین بستری، نه نادیده انگاشتن یا تحقیر این خرد جمعی به عنوان چیزی «عوامانه» یا «سنتی»، بلکه کشف فعالانه، احیای آن از طریق پژوهش‌های میدانی و فرهنگی و برقراری گفت‌وگوی واقعی و دوسویه با آن است.

این رویکرد که می‌تواند از طریق پلتفرم‌های آموزشی، رسانه‌های محلی و حتی سیاست‌گذاری‌های فرهنگی پیگیری شود، اجازه می‌دهد از پیچیدگی‌های موقعیت کنونی - اعم از فشارهای اقتصادی داخلی، تحریم‌های خارجی و عملیات روانی دیجیتال - با کمترین هزینه انسانی و مالی و با بیشترین حفظ انسجام ملی و وحدت اجتماعی عبور کنیم. در نهایت، این تعامل می‌تواند به یک مدل توسعه پایدار منجر شود که در آن، دانش نخبگانی با حکمت مردمی ادغام شده و جامعه را در برابر چالش‌های آینده مقاوم‌تر کند و از تکرار اشتباهات تاریخی مانند سقوط دولت‌ها به دلیل شکاف نخبگان - مردم جلوگیری کند.

چرا حماقت استراتژیک ترامپ به سود امنیت ملی ایران تمام شد؟
نقاب‌افکنی از آشوب با لنز کاراکاس

گروه سیاسی: در روزهای آغازین سال ۲۰۲۶ جهان شاهد ۲ رویداد ظاهراً مجزا اما با ریشه‌های پیوسته بود؛ از یک سو، لشکرکشی ایالات متحده به ونزوئلا و انتقال نیکلاس مادورو به خاک آمریکا و از سوی دیگر، تلاش مزدوران آمریکا و رژیم صهیونی برای تبدیل مطالبات اقتصادی بخشی از جامعه ایران به یک آشوب تمام‌عیار امنیتی. با این حال، اقدام عجولانه و خشن دولت ترامپ در نیمکره غربی، برخلاف تصور واشنگتن، به جای آنکه یک عامل مرعوب‌کننده دیده شود، به مثابه آزمایشگاهی زنده برای ملت ایران عمل کرد. این یادداشت تبیین می‌کند چگونه تهاجم به ونزوئلا ناخواسته نقاب از چهره جریان‌های مخل امنیت در ایران برداشت و ماهیت واقعی مداخلات محور شرارت واشنگتن - تل‌آویو را برای افکار عمومی ایران شفاف کرد.

عبور از فریب لیبرالی و فروپاشی افسانه دموکراسی

بزرگ‌ترین خدمت ترامپ به آگاهی سیاسی مردم جهان، شفافیت در وقاحتی بود که در پرونده ونزوئلا به خرج داد. واشنگتن ابتدا عملیات را تحت پوشش اجرای قانون و حکم قضائی آغاز کرد اما تنها چند ساعت پس از اشغال، ترامپ صراحتاً از مدیریت منابع نفتی ونزوئلا و تشکیل دولت موقت تحت نظارت پنتاگون سخن گفت.
برای ناظر ایرانی که در بحبوحه فراخوان‌های مشکوک داخلی قرار داشت، این تغییر روایت یک درس بزرگ دارد؛ ادعاهای آمریکا درباره حمایت از معترضان یا دفاع از حقوق مردم، تنها یک پل برای رسیدن به مرحله تصاحب و اداره است. مردم ایران دیدند چگونه مفاهیم حقوقی در کاراکاس به ابزاری برای استعمار نوین تبدیل شد و به طور طبیعی این الگو را بر وقایع داخلی تطبیق دادند؛ در نتیجه این پرسش در ذهن جمعی شکل گرفت: آیا پایان ادعای حمایت ترامپ از معترضان ایرانی نیز چیزی جز مدیریت مخازن نفت و منابع ملی ایران توسط شرکت‌های آمریکایی خواهد بود؟

پایان سراب آمریکایی و مأموریت ناکام در تهران

رهبر معظم انقلاب بر یک مرزبندی دقیق تأکید کرده‌اند؛ تفکیک میان مطالبات بحق اقتصادی و اقدامات سازمان‌یافته دشمن برای ایجاد ناآرامی. عملیات ونزوئلا درستی این تحلیل را در ابعاد جهانی به اثبات رساند. در ایران، دشمن تلاش کرد بر موج گلایه‌های معیشتی - که ریشه در تحریم‌های ظالمانه و برخی نارسایی‌های اجرایی دارد - سوار شود اما همزمانی این رخداد با قلدری ترامپ در ونزوئلا دست «نفوذی‌ها» را رو کرد.

هنگامی که ترامپ در شبکه‌های اجتماعی خود صراحتاً از احتمال مداخله در ایران سخن می‌گوید، دیگر نمی‌توان ادعا کرد خشونت‌های خیابانی صرفاً یک کنش خودجوش مدنی است. مردم ایران دریافتند «آشوب» بخش مکمل جنگ اقتصادی و فشار نظامی است. در واقع، مورد ونزوئلا نشان داد آمریکا اعتراض را به مثابه یک فرصت عملیاتی می‌بیند، نه یک ارزش دموکراتیک.
نباید فراموش کرد فضای ذهنی جامعه ایران هنوز تحت تأثیر خاطره حملات مذبوحانه خرداد / تیر امسال توسط آمریکا و رژیم صهیونیستی به برخی زیرساخت‌های هسته‌ای است. آن تجاوزات، یک بستر تاریخی از بی‌اعتمادی تجربه‌شده عمیق نسبت به نیت غربی‌ها ساخت. وقتی ترامپ در اوج اعتراضات روزهای اخیر، همان ادبیاتی را به کار برد که پیش از حمله به ونزوئلا استفاده کرده بود، نوعی حس آماده‌باش ملی در ایران شکل گرفت.

حتی قشری از معترضان به این جمع‌بندی رسیدند اغتشاشگرانی که زیرساخت‌ها را هدف قرار می‌دهند یا با اسلحه وارد میدان می‌شوند، در حقیقت پیاده‌نظام همان جریانی هستند که بمب‌افکن‌های‌شان را روانه مرزهای ایران کرده بودند. این پیوند منطقی، باعث شد توده‌های مردم صف خود را با سرعتی باورنکردنی از هسته‌های خشونت‌طلب جدا کنند. گزارش‌های تحلیلگران ارشد امنیتی نشان می‌دهد الگوی ناآرامی در ایران، شباهت‌های شگفت‌انگیزی به کانون‌های نفوذ رژیم صهیونیستی در آمریکای لاتین دارد. اسرائیل به عنوان شریک راهبردی ترامپ در عملیات ونزوئلا در واقع به دنبال ایجاد یک «بحران موازی» در تهران بود تا توجهات را از جنایات خود در منطقه منحرف کند اما تجاوز صریح به کاراکاس، نقش اسرائیل را نیز لو داد.

افکار عمومی ایران مشاهده کرد چطور رسانه‌های صهیونیست همزمان با تحسین عملیات اشغال ونزوئلا به تهییج اغتشاشات در ایران می‌پردازند. این همصدایی، بیش از هر سند امنیتی ثابت کرد آشوب در خیابان‌های ایران، یک قطعه از پازل بزرگ‌تر «تل‌آویو / سنتکام» برای درهم شکستن مقاومت مردم ایران است.

آگاهی ملت ایران قمار ترامپ را به شکست کشاند

برخی تصور می‌کردند قدرت‌نمایی ترامپ در ونزوئلا روحیه نیروهای مدافع کشور را ضعیف می‌کند اما کاملاً برعکس، این یک فرصت تبیینی بی‌نظیر برای نظام بود. آمریکا با دخالت مستقیم نظامی در ونزوئلا تمام تئوری‌های جامعه مدنی غرب را زیر خاک دفن کرد.

وقتی ترامپ با غرور از تغییر رژیم و اداره مستقیم کشورها دم می‌زند، دیگر فضای خاکستری برای رسانه‌های معاند باقی نمی‌ماند تا ایران را متهم به توهم توطئه کنند. ماجرای ونزوئلا ثابت کرد توطئه، واقعی و در حال اجراست. این موضوع باعث شد حتی منتقدترین طیف‌های داخلی ایران، امنیت کشور را خط قرمز غیرقابل معامله بدانند و درک کنند جایگزین ثبات کنونی، نه یک بهشت دموکراتیک، بلکه سرنوشتی شبیه لیبی دیروز یا ونزوئلای امروز است.

آنچه در چند روز اخیر در ایران گذشت، یک بلوغ سیاسی جدید بود. مردم دیدند در کاراکاس، آمریکا با وعده نجات اقتصاد، در حال مصادره منابع ملی است. این تصویر به مردم ایران نهیب زد فریادهای ترامپ برای حمایت از معیشت ایرانیان، در واقع همان دستکش مخملینی است که روی پنجه آهنین کشیده شده. باید با مقایسه تطبیقی این ۲ واقعه، منطق مقاومت را برای نسل جوان بازسازی کرد. وقتی نوجوان ایرانی در اخبار می‌بیند همزمان با تهدید تهران، رئیس‌جمهور یک کشور دیگر ربوده می‌شود، ناخواسته متوجه می‌شود پلیدی در ذات دشمن است و دشمن، نه با سیاست‌های ایران، بلکه با استقلال نهاد ایران مشکل دارد.

براندازان در کنار متجاوزان؛ افشای شناسنامه وابستگی

عملیات ونزوئلا یک فیلتر قوی برای شناسایی گروه‌های برانداز وابسته به بیگانه شد. جریان‌هایی که در چند روز اخیر با تمام توان بر طبل خشونت کوبیدند، درست همان گروه‌هایی هستند که در بیانیه‌های خود از یورش ترامپ به ونزوئلا استقبال کردند. این وابستگی فکری و مالی، دیگر قابل پنهان کردن نبود. لیدرهای آشوب، دقیقاً همان مسیری را طی می‌کنند که منجر به تجاوز به یک کشور در آمریکای لاتین شد و این، جامعه ایران را هوشیارتر کرده است. به جرأت می‌توان گفت هر یک سخنرانی ترامپ درباره پیروزی در ونزوئلا، ریزشی جدی در بدنه هواداران ناآگاه آشوب‌های اخیر ایران ایجاد کرد.

اقدام ترامپ در ونزوئلا اگرچه یک تراژدی بین‌المللی و نقض آشکار قوانین جهانی است اما برای جامعه ایران نقش یک واکسن بیدارگر را ایفا کرد. این تجاوز ثابت کرد دشمن برای دستیابی به اهداف خود، هیچ محدودیتی در زیر پا گذاشتن جان و مال و آبروی ملت‌ها قائل نیست.

گروهک‌های تروریستی تجزیه‌طلب فاز بعدی پروژه آشوب را کلید می‌زنند؟

چراغ سبز از تل‌آویو و واشنگتن

حسین کیامنش: در روزهای اخیر برخی مناطق ایران با آشوب‌های خیابانی پراکنده و البته سازمان‌یافته روبه‌رو بوده که به بهانه اعتراض برخی از کسبه بازار به نوسانات نرخ ارز و کاهش ارزش پول ملی آغاز شده است؛ سازمان‌یافته از آن جهت که رئیس‌جمهور آمریکا و مقامات رژیم صهیونیستی به صراحت از این آشوب‌ها حمایت کرده‌اند. در همین رابطه دونالد ترامپ با ادبیاتی توهین‌آمیز اعلام کرد اگر ایران بخواهد جریان آشوب را سرکوب کند، آمریکا به کمک آشوب‌طلبان خواهد آمد و حتی تهدید به مداخله نظامی مستقیم کرد؛ موضعی که مشخصاً زمینه‌ای برای فعال شدن گروهک‌های تجزیه‌طلب تروریستی فراهم کرد تا به طور علنی نقش‌آفرینی و میدان‌داری خود در هدایت اغتشاشات را اعلام کنند.

حمایت‌های آشکار آمریکا و اسرائیل از جریان آشوب در ایران نه‌تنها به عنوان یک سیگنال عمل کرده، بلکه گروهک‌های تروریستی و تجزیه‌طلب مانند کومله و پژاک را جسورتر کرده تا وارد میدان شوند. به اعتقاد کارشناسان، این فعال‌سازی، بخشی از استراتژی گسترده‌تر رژیم صهیونیستی و آمریکا برای راه انداختن جنگ داخلی و تضعیف ایران از درون است. یکی از بارزترین نشانه‌های این هماهنگی، مواضع اخیر سرکردگان گروهک‌های تجزیه‌طلب کرد است.

عبدالله مهتدی، سرکرده گروهک تروریستی کومله، در گفت‌وگو با شبکه تروریستی اینترنشنال، ضمن حمایت از پروژه براندازی و مواضع تهدیدآمیز ترامپ علیه ایران، به اجماع با دیگر گروه‌های تجزیه‌طلب برای ورود تمام‌قد به میدان اشاره کرد. این مواضع تأیید می‌کند گروهک کومله در حال تلاش برای سوار شدن بر موج آشوب‌ها و هدایت آن به سمت اهداف جدایی‌طلبانه است.

از سوی دیگر، گروهک تروریستی پژاک به عنوان شاخه ایرانی پ‌ک‌ک نیز حضوری علنی در اغتشاشات مناطق غرب داشته است. گزارش‌های متعدد از منابع داخلی، از جمله خبرگزاری‌های رسمی کشور، حاکی از انتشار ویدئوهایی است که حضور مسلحانه عناصر پژاک در خیابان‌های ایلام، کرمانشاه و سرابله را نشان می‌دهد. در همین راستا ریوار آبدانان، عضو شورای مدیریت پژاک، با انتشار یک پیام تصویری، با اشاره به اتفاقات مناطق غرب کشور، بویژه ایلام، کرمانشاه و لرستان، اذعان کرد پژاک و نیروهای تجزیه‌طلب پشت پرده این حوادث هستند.

این ۲ موضع جداگانه اما همسو از سرکردگان گروهک‌های تجزیه‌طلب، مزدوری آنها برای رژیم صهیونیستی را آشکار کرده و نشان می‌دهد پشت پرده حوادث روزهای اخیر در غرب کشور، پژاک و تجزیه‌طلبان قرار دارند.

این گروهک‌ها عملاً مسؤولیت هدایت بخش‌هایی از اغتشاشات را بر عهده گرفته‌اند و این ادعاها نیز، تأییدی مستقیم بر سناریوی مورد نظر آمریکا و اسرائیل است که آشوب‌ها را به سمت جنگ داخلی و نهایتاً تجزیه ایران هدایت کنند. فعال شدن رسانه‌ای همزمان این گروهک‌ها که دقیقاً پس از تهدیدات ترامپ و حمایت‌های اسرائیل اتفاق افتاده نیز نشان می‌دهد هدف اصلی واشنگتن و تل‌آویو، نه صرفاً براندازی جمهوری اسلامی، بلکه تضعیف ساختاری و چندپاره کردن ایران است. حمایت ترامپ از جریان آشوب و تهدید به مداخله نظامی نیز، سیگنال مستقیم به گروهک‌ها برای تشدید فعالیت‌هاست.

در همین حال نه فقط تجزیه‌طلبان، بلکه تمام ظرفیت جریان اپوزیسیون خارج‌نشین فعال شده است. سلطنت‌طلبان حامی ربع پهلوی، منافقین به همراه گروهک‌های تجزیه‌طلب، به‌رغم اختلافات ظاهری ایدئولوژیک، حول یک دستور کار مشترک گرد آمده‌اند که توسط موساد هماهنگ می‌شود: براندازی جمهوری اسلامی به عنوان مقدمه‌ای برای تجزیه
ایران.

اما به اعتقاد کارشناسان، براندازی، هدف نهایی نیست، بلکه ابزاری برای رسیدن به تجزیه ایران است. حضور پررنگ گروهک‌های تجزیه‌طلب در این مقطع، بهترین شاهد این ادعاست. این الگو مشابه اغتشاشات ۱۴۰۱ است که در آن نیز این جریان‌ها تلاش کردند ائتلافی تشکیل دهند، شورایی بسازند و آشوب‌ها را به سمت اهداف خود بکشانند اما نهایتاً شکست خوردند و نتوانستند دستاورد پایداری داشته باشند.

فعال شدن همزمان همه این جریان‌های معاند از کومله و پژاک تا منافقین و سلطنت‌طلبان نشان‌دهنده آن است که اسرائیل و آمریکا روی تمام ظرفیت‌های مخالف جمهوری اسلامی حساب باز کرده‌اند تا فشار حداکثری وارد کنند و کشور را به سمت فروپاشی ببرند. در جنگ ۱۲ روزه، اسرائیل نتوانست ایران را به جنگ داخلی بکشاند اما حالا با فعال کردن همه اپوزیسیون، این هدف را دنبال می‌کند. در جنگ ۱۲ روزه، رژیم صهیونیستی ابتدا با حملات تجاوزکارانه تلاش کرد ایران را فلج و برنامه هسته‌ای و موشکی را نابود کند و حتی امیدوار بود این حملات به آشوب داخلی و فروپاشی هم منجر شود اما نتیجه معکوس و دور از انتظار صهیونیست‌ها رقم خورد و حملات تجاوزکارانه آمریکا و اسرائیل به جای ایجاد شکاف داخلی، وحدت ملی ایرانیان را تقویت کرد.

تلاش اسرائیل و آمریکا برای کشاندن ایران به جنگ داخلی، از این جهت مهم است که آنها آشوب و ناامنی در ایران را پله‌ای برای حمله نظامی می‌بینند. این راهبردی است که اسرائیل بعد از جنگ ۱۲ روزه اتخاذ کرده. در جنگ ۱۲ روزه رژیم صهیونیستی اول حمله نظامی کرد و بعد خواست ایران را به جنگ داخلی بکشاند اما موفق نشد. حالا استراتژی خود را تغییر داده است و به دنبال آن است اول آشوب داخلی ایجاد کند تا زمینه برای حمله نظامی فراهم شود.

گروهک‌های تجزیه‌طلب؛ ابزار موقتی در سناریوی خارجی

با همه اینها، به نظر نمی‌رسد در فردای فرضی براندازی یا تجزیه ایران، گروهک‌های تجزیه‌طلب وارد بازی اصلی شوند یا سهم واقعی بگیرند. این گروه‌ها صرفاً ابزارهایی موقتی هستند و نهایتاً بخشی کوچک از قدرت محلی به آنها تعلق خواهد گرفت. شاهد مثال روشن این ادعا، رفتار ترامپ با اپوزیسیون ونزوئلا است. پس از سال‌ها حمایت از خوان گوایدو و ماریا ماچادو، ترامپ علناً اعلام کرد قدرت را به اپوزیسیون نمی‌سپارد و آمریکا خود مستقیماً امور ونزوئلا را مدیریت خواهد کرد، حتی با کنترل منابع نفتی. در ایران نیز، برنامه بلندمدت اسرائیل ایجاد یک کشور ضعیف، چندپاره و ناتوان است تا خود به عنوان قدرت بلامنازع منطقه باقی بماند.

این همان الگویی است که اسرائیل پس از سقوط بشار اسد در سوریه دنبال کرد: حمایت از گروه‌های قومی و جدایی‌طلب برای تجزیه و تضعیف سوریه، تا هیچ تهدیدی برای امنیت رژیم صهیونیستی باقی نماند. نتانیاهو با اشغال مناطق جدید در جنوب سوریه و ایجاد مناطق حائل، عملاً سوریه را چندپاره کرده و از خلأ قدرت برای گسترش نفوذ استفاده می‌کند. در ایران نیز، هدف نهایی جایگزینی یک ایران واحد و قدرتمند با چندین واحد ضعیف قومی است که یکدیگر را خنثی کنند و اسرائیل را به هژمونی منطقه‌ای برسانند.

کد خبر 6714103

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha